هیچ وقت به این فک نکردم که واسه چی دوستت دارم ولی این مدت یه موضوع باعث شد فک کنم که چقد ظاهرت برام مهمه ؟!
من بدون اجازت با یه پسر دوس شدم که ظاهرش به تو خیلی شبیه بود ..میدونم کار احمقانه ایه ولی این کارو کردم .
هر چی فک میکنم این پسر هیچ ایراد اخلاقی نداره و خیلی خوش اخلاق و با محبته ولی ..
حتی ظاهرش هم که خیلی به تو نزدیکه ولی ..
..
ولی هیچ احساسی بهش ندارم ..وقتی حرف میزنه هیچی احساس نمیکنم ..وقتی کنارم نشست هیچ گرمایی نبود تو رگهام .هیچی ..
تازه نشستم به این فک کردم که من تورو به خاطر زیباییت نمیخوام ..
تو رو به خاطر چی دوس دارم ؟..نمیدونم ..کاش میدونستم ..

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 18:33  توسط لیلا
|
بگو میشه میشه بازم
به همون روزا رسید
میشه بک بار دیگه
با دل خوش نفس کشید
قدیما خواب پرنده هاپریشون نمیشد
حتی حتی تو قفس
زندگی زندون نمیشد
کسی تو پستوی غم
تنهایی پرپر نمیزد
پنجه طاقتشو
به سیم آخر نمیزد
قدیما خونه تو خونه ما بود یادمه
گریه ها و خنده هامون هم صدا بود یادمه
مردم از کابوس غربت
منو دلداری بده
برای باور یک رویا
منو یاری بده
بگو میشه میشه بازم
به همون روزا رسید
میشه بک بار دیگه
با دل خوش نفس کشید

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 22:24  توسط لیلا
|
دیشب بهترین شبی بود که داشتم ..اولش که با خونواده ی دوست بابام رفتیم رستوران سنتی !یه فضای نیمه تاریک واااااااای چه محیط قشنگی داشت با گلدونا و نورهای قرمز و سفید ...محشر بود !
آدم تو رویا فرو میرفت ..یکی از غذاهای کوزه ایشون کشک و بادمجون بود ........وای چه کشک و بادمجونی !
غذا من دیزی خوردم !ممممممممممم!بقیه یا دیزی یا چلو کباب .دختر دوس بابام بین انواع چلو کباب مونده بود ..هی از من میپرسید تو از اینا خوردی؟تو از اونا خوردی؟خلاصه اینقد خوردیم که...
بعدشم که پسرشون و داداشم میخواستن قلیون سفارش بدن ولی بابام دعواشون کرد .من هم که بدون قلیون گیج فضای تاریک اونجا بودم دوس داشتم دراز بکشم رو تخته !
بعدشم که رفتیم آیس پک ..وای داشتیم میترکیدیم هم از غذا هم از خنده!
چه شبی بود .مممممممممم!

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 16:20  توسط لیلا
|
نگاه کن من چه بی پروا..چه بی پروا...
به مرزقصه های کهنه میتازم
نگاه کن با چه سرسختی تواین سرما...
برای عشق یه فصل تازه میسازم
یه فصل پاک
یه فصل امن وبی وحشت...
برای توکه یک گلبرگ زودرنجی
یه فصل گرم وراحت زیرپوست من...
برای توکه باارزشترین گنجی
نگاه کن من به عشق توچه لیلاوار ...
تن یخ بسته ی پروازومی بوسم
بیاگرم کن منوباسرخی رگهات...
من اون رگ های پراوازومی بوسم
تورومی بوسم ای پاکیزه ی عریان...
توروپاکیزه مثل مخمل قران
طلوع کن من حرارت ازتومیگیرم...
ظهورکن من شهامت ازتومیگیرم
بیا هیچکس مث منوتوعاشق نیست...
مث ما عاشقو همسایه و همرنگ
بیاازشیشه ی سختوبلند عشق...
مث ارابه ی نورردبشیم باهم
نگاه کن من چه شبنم وارچه شبنم وار...
به استقبال دستای خزون میرم
حراسم نیست از این سزمای ویرانگر...
برای تو من چه عاشقانه میمیرم...

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 17:15  توسط لیلا
|
سوار ماشینش شدیم .من پشت سر پسره بودم .موهاش بلند بود و پشت سرش ریخته بود حتی موهای خیلی سیاهش منو یاد اون مینداخت ..خدایا چه شباهتی !تنها فرقی که داش لاغرتر از اون بود .
به نادیا گفتم آدرس خونه خودشونو بده .وقتی رسیدیم اینقد تو پیاده شدن عجله کردم که آستین مانتوم جر خورد !
دم در خونه نادیا ایستاده بودم که دیدم نادیا هنوز تو ماشینه و داره با پسره حرف میزنه .من هم بیتوجه به اونا زنگ درو زدم و مامان نادیا درو وا کرد ..و تازه نادیا داش پیاده میشد ..داشتم آب میخوردم که نادیا گف پسره این کارتو داد بدم بت !رو کارت زده بود مطب دندان پزشکی ..!
این که همون جاییه که الان بودیم ..که نادیا کارتو برگردوند و گف این ورش !
تو دلم گفتم :تو رو خدا شانس منو !دلم خوش شد فک کردم پسر دندون پزشکس و ازین به بعد میتونم برم مجانی نگین برلیان بزارم رو دندونم !
پسر بی کلاس برداشته بود پشت کارت با خودکار شمارشو نوشته بود و زیرش هم نوشته بود : رامین.
هنوز بش نزنگیدم ولی دلم میخواد بزنم .دوس دارم یه مدت با این پسر حرف بزنم ببینم چه تاثیری روم میزاره .میتونم جای اونو تو قلبم با این پسر که خیلیم ظاهرن شبیهشه پر کنم ؟!شاید از سرم بیفته ..
به هر حال این پسره در دسترسه !شمارشم دارم !ولی ازون چی ؟!!
بهتره یه میس بندازم ببینم این پسره کی هس و چکارس .وااااای خیلی وسوسه شدم !بزنم ؟هر وقت کلمه ی وسوسه رو میبینم یاد سیب حوا میفتم !
بچینم ؟(بزنم؟)

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 15:21  توسط لیلا
|
باز باران ، بی طراوت ، کو ترانه؟! سوگواری ست ،رنگ غصه ، خیسی غم ،
می خورد بر بام خانه ، طعم ماتم . یاد می آرم که غصه ، قصه را می کرد کابوس ، بوسه
می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش.
می دویدم، می دویدم ، توی جنگل های پوچی ، زیر باران مدیحه ، رو به خورشید ترانه ،
رو به سوی شادکامی .
می دویدم ، می دویدم ، هر چه دیدم غم فزا بود ، غصه ها و گریه ها بود ،
بانگ شادی پس کجا بود؟
این که می بارد به دنیا ، نیست باران ، نیست باران ، گریه ی پروردگار است،
اشک می ریزد برایم.
می پریدم از سر غم ، می دویدم مثل مجنون ، با دو پایی مانده بر ره
از کنار برکه ی خون.
باز باران ، بی کبوتر ، بوف شومی سایه گستر ، باز جادو ، باز وحشت ،
بی ترانه ، بی حقیقت ، کو ترانه؟! کو حقیقت؟!
هر چه دیدم زیر باران ، از عبث پر بود و از غم ، لیک فهمیدم که شادی
مرده او دیگر به دلها ، مرده در این سوگواری...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 1:56  توسط لیلا
|